آخرش خفه ميشم از بس كه هميشه بايد خفه شم و هيچي نگم.

اطرافم رو آدماي بي مسؤوليت و بي وجدان فراگرفته .

مديري داريم كه فقط دنبال پول و درجه ست . هيچ چيز ديگه اي هم براش مهم نيست.

دوم و سوم دبيرستان دبير ادبياتمون اونقدر روي درس تسلط داشت كه اگه كتاب رو ازش مي گرفتيم ،‌ ديگه نمي تونست درس بده !

مي دونين اگه معلم ادبيات رشته ي انساني بي سواد باشه ،‌ چي ميشه ؟

مي دونين معني اينكه بچه هاي انساني نميتونن تست ادبيات رو فراتر از 20 ، 30 درصد بزنن ، چيه ؟؟؟؟

به نظر من كه فاجعه ست !!!!

من چي كار بايد بكنم ؟ برم به مدير بگم دبير ادبياتتون بي سواده كه اونم بره اخراجش كنه و اينطوري يه بنده خدا رو از نون خوردن بندازم ؟ يا بشينم نگاه كنم و بچه هاي طفلك ديگه كه از هيچي خبر ندارن هم مثل ما بي سواد بيان بالا؟ ( البته من بعيد مي دونم اخراجش كنه ،‌ چون وقتي باهاش حرف ميزني ،‌انگار داري با ديوار حرف ميزني ، ولي خب يه چند درصدي احتمال داره ! )

حالا كاش فقط همين يك مورد بود .

يكي ديگه از دسته گلهاي ايشون اينه كه به خاطر اينكه نتونسته برنامه ي بچه هاي سوم رو درست تنظيم كنه ، حاضر شده دبير خيلي خوب منطق رو از دست بده و يك معلم بي سواد جاش بياره !‌

اينم مي دونين يعني چي ؟ يعني بچه هاي سوم ، سال ديگه كه بيان پيش دانشگاهي ، علاوه بر ادبيات ، از ‌منطق هم هيچي نمي دونن !‌ يعني رسماَ مرخص !

نمي دونم بايد چي كار كنم .

واقعا نمي دونم .

شما بگيد چي كار كنم ؟؟؟؟

لینک
یکشنبه ٤ آذر ،۱۳۸٦ - موشی

       

دنبال چی می گردی ؟ دنبال یک معجزه ؟ یک اتفاق ؟

چی رو می خوای ببینی ، هان ؟

چرا همش منتظر یه اتفاقی ؟ چرا فکر می کنی که یک اتفاقی باید بیفته ؟ توی زندگی که قرار نیست اتفاق فوق العاده ای بیفته . زندگی همینه . همینی که الان جریان داره . تو الان داری زندگی می کنی . پس قدرش رو بدون . بفهم که چطوری داری زندگی می کنی . چشمات رو باز کن ! ببین ... بفهم ... !

چرا عادت کردی همیشه منفی نگاه کنی ؟ یک کم مثبت باش ! بدون ، که همین چیزایی رو هم که تو می بینی ، یک نابینا نمی تونه ببینه . هی ناشکری نکن . چرا فکرت رو عوض نمی کنی ؟ بیا چند وقت به جای ناشکری ، حتی به خاطر یک چیز کوچولو که داری شکرش کن . این کار خیلی می تونه تاثیر خوبی روی روحیه و زندگیت بذاره .

داشتم با خودم فکر می کردم ، اون که به شکر کردن یا نماز خوندن ما نیازی نداره . اگه یک سری کارا رو به ما گفته که بکنیم ، بلافاصله بعدش هم این رو گفته که هیچ احتیاجی به ما نداره . همه ی کارا رو فقط واسه خودمون گفته که بکنیم ، واسه اینکه راحت تر بتونیم این دنیایی که پر از رنج و سختیه رو پشت سر بذاریم . اما بازم خیلیا ازش استفاده نمی کنن .

اینقدر سرگردون نباش . همینطوری نذار زمان واسه خودش بگذره ، آخه دیگه برنمی گرده .مگه چند بار می تونی توی این سنی باشی که الان هستی ؟ تو می تونی از خیلی چیزا حتی الکی لذت ببری یا حداقل مسایل رو سخت نگیری .

گاهی اوقات اینقدر درگیر یک سری چیزای بیخودی که اصلا ارزش نداره می شیم که نمی فهمیم روزا چطوری شب می شه .

قبلا عصبی بودن فقط واسه بزرگا بود اما حالا خیلی از بچه های دبیرستان هزار تا بیماری به خاطر عصبی بودنشون دارن . اونم به خاطر درس که اونقدر کم ارزشه که اون دنیا اصلا از درس ازت سوال نمیشه . البته توی این مسأله فقط بچه ها مسؤول نیستن ، سیستم آموزشی قشنگمونم مسؤوله . اما اینا که کاری واسه ما نمی کنن ، پس مجبوریم خودمون یک فکری به حال خودمون بکنیم .

دوباره عید نزدیک شد . یک سال دیگه هم گذشت . به خودم فکر می کردم ، به پارسال این موقع . به سال دیگه .

بدون اینکه متوجه باشیم ، داره می گذره و میره .

چقدر خوب می شد می دیدیم ، می فهمیدیم و به معنای واقعی زندگی می کردیم . طوری که هم حال رو داشته باشیم ، هم آینده رو .

به امید روزی که از این خواب بیدار بشیم .

لینک
چهارشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸٥ - موشی

       

چه روش جالبی . یه سری کتاب با یه عالم مطالب زاید میدن به ما ، میگن بخون !

سه سال دبیرستان درس می خونیم و کلی مطالب مفید و غیر مفید رو توی ذهن خودمون ثبت می کنیم ، بعدشم همه ی اونا رو ، یهو توی چند ساعت باید منتقل کنیم توی برگه . حالا اینکه چه استرس ها و چه بیماری ها و بلاهایی که سر این دانش آموزان بیچاره میاد ، خدا می دونه .

خیلی مسخره ست ، خیلی .

نمی دونم این مسؤولین آموزش و پرورش با خودشون چه فکری می کنن ؟ نمی دونم که توی فرهنگ لغت ذهن اونا ، درس به چه معنیه ؟! از نظر اونا ، ما درس می خونیم برای زندگی ، یا زندگی می کنیم برای درس ؟ کدومش ؟

مگه ما درس رو نمی خونیم برای اینکه زندگی رو بسازیم ؟ برای اینکه بفهمیم ، یاد بگیریم ، ... ؟

مگه درس خوندن جز وسیله ای برای تکامله ؟ مگه زندگی و درس با همدیگه یک نسبت مطلق ندارن ؟ مگه زندگی دایره ای بزرگ نیست که دایره ی کوچیک درس توی اون قرار گرفته ؟

اگه اینطوره پس این چه روشیه که اینا پیش گرفتن ؟ چرا برای یاد گرفتن یک مطلب خیلی کوتاه ، حدود  10  صفحه رو باید بخونیم ؟ و چون طراحان سؤالات کنکور خودشون هیچی نمی فهمن و سواد ندارن و مطلب اصلی درس رو ول می کنن و درست از همون جایی سؤال در میارن که هیچ ارزشی نداره ، ما باید کل کتاب ، حتی قسمت های غیرمهم رو هم دقیق بخونیم .

چرا مجبورمون می کنن که بعد از  4  سال درس خوندن و یاد گرفتن یک روز توی 3 ، 4 ساعت همه ی اون کتابای پر حجم 4 ساله رو امتحان بدیم ؟ از کجا معلوم که اون روز ، در اون ساعت مشخص چه اتفاقی برای اون دانش آموزی که کل دبیرستان رو با معدل بالا پاس کرده و همه ی پیش دانشگاهی رو با تمام وجود درس خونده و آماده ی امتحانه ، بیفته ؟ چرا این بچه باید به خاطر یک بد شانسی ، یک سال از عمرش تلف بشه ؟ آیا این حقشه ؟؟؟ این عادلانه ست ؟

چرا باید چنین روشی وجود داشته باشه که هزاران هزار نفر از این جوونایی که به گفته ی خودشون امید مملکتن ، از شدت اضطراب و ترس از قبول نشدن یه مریضی ای ، چیزی بگیرن و از اجتماع عقب بمونن ؟ هان ؟ چرا ؟ برای چی ؟ تا کی قراره ادامه پیدا کنه ؟ وقتی کلی از بچه های خوب و باهوش ما که می تونن برای کشورمون کارهای زیادی بکنن و افتخارات زیادی رو کسب کنن رو از دست دادیم ، اون موقع اینا تازه تصمیم می گیرن که در مورد اینکه کنکور رو بردارن ، فکر کنن !!!!!!! و خدا می دونه که تا عملی کردن این تصمیمشون چند سال می گذره . این فاجعه ست ! فاجعه ! اینکه هیچ کس به فکر نیست و با اینکه خودشون هم روزی این دوران رو گذروندند ، نمی فمهمن که بچه های کنکوری چی می کشن . واقعا تأسف آوره !

این چه سیستمیه که بچه ها رو از درس خوندن بیزار می کنه ؟ از شدت کم خوابی زیر چشمای بچه ها گود افتاده و اینقدر عصبی و خسته ان که یکسره یا با هم دعوا می کنن یا گریه می کنن .

آیا سالم بودن بچه ها براشون مهم نسیت ؟ آیا این جامعه ای که متشکل از همین بچه هاست ، نباید از سلامتی روحی و جسمی برخوردار باشه ؟؟

این وضعی که الان توی جامعه ی ما پیش اومده ، این مسأله رو سخت تر هم کرده . اینکه مردم سواد هر کس رو به مدرکش می دونن . اینکه اگه مدرک داری بیا جلو ، نداری برو بشین توی خونه ! 

به خاطر همین دید مردمه که یک سری با کلی تلاش و سختی و با بی علاقگی شدید ، درس می خونن که فقط بهشون مدرک بدن . بعضی ها که همین سختی رو هم به خودشون نمیدن و با هزار کلک و دروغ و حقه مدرک می خرن تا اسمش باشه که مدرک دارن.

این چه فایده ای داره ؟ هان ؟

باید فکری بکنیم . از ما که گذشت ، ولی باید واسه نسل های بعد از خودمون یه کاری بکنیم . اگه همینطوری پیش بره خیلی به ضرر کشورمون تموم میشه . باید کاری کنیم که بچه ها معنی درس خوندن رو بفهمن و با لذت درس بخونن که وقتی دانشگاه قبول شدن ، ازش استفاده کنن ، نه اینکه فقط واسه مدرک داشتن ادامه بدن .

به امیدش ...
لینک
یکشنبه ۱٢ آذر ،۱۳۸٥ - موشی

       

سلام

اول بگم که با خوندن نظراتتون تصمیم گرفتم که تعطیلش نکنم و بنویسم .

یکی از کامنت ها خیلی واسم جالب بود . اعتراضی که خودم به آدم ها دارم و همیشه ازش شاکیم رو به خودم نسبت داده بود !

ترس ! ترس از حرف زدن ، گفتن ، فکر کردن !

چرا باید ترسید ؟ از کی بترسم ؟ از یک بنده ؟ برای چی ؟ مگه اتفاقی میفته ؟ نهایتش اینه که حرفم رو رد کنن دیگه ، نه ؟ خب رد کنن ! حتما واسه این کارشون دلیلی دارن که من باهاش قانع شم . پس بعد از قانع شدن عذر خواهی می کنم و به اشتباهم اعتراف می کنم . این رو هم می دونم که از این کار هیچ ترسی ندارم !!!!!!!

من نمی فهمم ، چرا باید از گفتن حقیقت ترسید؟

اونایی که منو می شناسن خیلی خوب این رو می دونن که من از حرف زدن هیچ ترسی ندارم . حالا طرفم هر کی که می خواد باشه . بزرگ ، کوچیک ، مدیر ، معاون ، دبیر ، فامیل ، دوست ، آشنا ، ... واسه من فرقی نمی کنه . چون وقتی حرفم رو قبول داشته باشم می تونم ازش دفاع کنم بنابراینلحظه ای هم صبر نمی کنم ! و به این اعتقاد دارم که باید گفت !

من اگه اینجا رو هم تعطیل می کردم ، نوشتن و به قول همون دوست عزیز فکر کردن رو تعطیل نمی کردم . می نوشتم ، با این تفاوت که این بارسیل حرفام روی کاغذ جاری می شد !!! و دلیلی هم واسه اینکه دیگه فکر نکنم هم نمی دیدم و نمی بینم . چون ما انسانیم و خدا به ما توانایی فکر کردن داده . پس باید استفاده کنیم... وفکر کنیم ! تا همیشه ...!

به هر حال از راهنمایی و کمکتون ممنون .

لینک
جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥ - موشی

       

چند وقتیه به این نتیجه رسیدم که موضوع پست هام تکراری شده .

دلیل اینکه آپ نمی کنم هم همینه !

این مدت سعی کردم که موضوع رو کاملا تغییر بدم اما چون قصدم از ساختن وبلاگ این بوده که با نوشتن هم آروم بشم ، هم نظر دوستان رو بفهمم و این رو هم می دونم که تا زمانی که یک چیزی تو ذهنم به اوج خودش نرسه نمی تونم پستی رو بنویسم که خودم ازش راضی باشم واسه همین متاسفانه نتونستم این کار رو بکنم و جالب اینجاست که چیزی که الان ذهنم رو مشغول می کنه باز هم تکراریه و این باعث خسته شدن خواننده میشه !

 فکر می کنم اگه تعطیلش کنم بهتر باشه ، نه ؟

لینک
پنجشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٥ - موشی

   آخه چرا ؟؟؟   

چرا  ؟  چراااااا  ؟؟  چرا تهمت می زنی  ؟؟؟؟  هان  ؟؟؟؟؟  برای چی ؟؟؟؟؟؟ چرا توی زندگی مردم دخالت می کنی ؟؟؟؟؟؟ چرا فضولی می کنی ؟؟؟؟؟؟؟ مگه خودت زندگی نداری ؟؟؟؟؟ آخه زندگی بقیه به تو چه ربطی داره ؟؟؟؟؟ چطوری می تونی اینقدر راحت تهمت بزنی و دل یک بنده ی خدا رو بشکونی  ؟؟؟؟؟  آخه برای چی ؟؟؟؟ مهربونی می کنی ؟؟؟؟ مگه چقدر دیگه زنده یی؟؟؟؟ هان ؟؟؟ تا کی می خوای ادامه بدی ؟؟؟؟؟ واااااای !!!!!!!! نمی دونم !!!! نمی دونم که چرا این آدما دل شکوندن و تهمت زدن اینقدر براشون آسون شده !فکر می کنم از زندگیت تحقیر کردن و غیبت کردن و تهمت زدن و فضولی کردن رو خیلی خوب یاد گرفتی !!؟؟ 

مگه چقدر دیگه وقت داری که همین قدرشم به این کارها میگذرونی ؟؟ بس کن !! خجالت بکش !!!! برو زندگی خودت رو بکن ! مواظب خودت و خانواده ی خودت باش ! به بقیه چی کار داری تو ؟؟ هان ؟؟؟دوسش داری؟؟نمی خوای اشتباه کنه ؟ خوب باشه ، قبول ! بهش بگو که داره اشتباه می کنه ، اما یک چیزی بگو که قانع شه ! نه اینکه کلی چیزای بیخودی بگی که بدتر  بریزیش بهم ! مگه دوسش نداری؟پس مسلما ناراحتیشم نمی تونی ببینی دیگه !  نه ؟!

ولی وقتی این کار رو کردی و قانع نشد  ، دیگه وظیفه ی خودت رو انجام دادی . پس دیگه هیچی نگو ! تمومش کن ! خودت رو بکش کنار ! اون موقع دیگه تو مسئول نیستی !

همین کافیه ! نه اینکه بری از راه های خراب کردن یک بنده ی خدا و اینا وارد شی و آبروی طرف رو ببری و زندگی نه تنها اون بلکه خانوادش رو بریزی بهم !

اینا دیگه درست نیست ! به خودت افتخار نکن ! بدجوری اشتباه کردی ! حالا مسئولی ! راستی از کجا می دونی تو درست میگی؟ خوب شاید تو داری اشتباه می کنی !!!!

جالبه که آدما مهربونیشونم با عذاب دادن ابراز می کنن !

من ! نمی خوام این مهربونی رو ! اگه همه ی دوست داشتن ها همینطوریه بهتره که دوسم نداشته باشن ! اینطوری راحت ترم !

لینک
دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥ - موشی

       

در مردگان خویش نظر می بندیم

با طرح خنده یی

و نوبت خود را انتظار می کشیم

بی هیچ خنده یی

                                شاملو

 

احساس می کنم ما به عصر غیبت خو گرفتیم و به تیرگی ها و تاریکی های اون معتاد شدیم.

" اعتیاد ، یک قدرت ناخودآگاه بسیار قوی برای کشاندن انسان به سوی خوبی ها و یا بدی هاست !

اعتیاد و خو گرفتن انسان به هر چیزی همچون مساله ی فطرت و طبیعت ، آدمی رو به اون جذب می کند ، به طوری که گویی اراده و اختیار را از انسان گرفته است ! این قدرت رو خداوند در نهاد انسان ها نهاده است تا با خو گرفتن به خوبی ها ، بدون زحمت و ناخودآگاه به سوی آنها جذب شوند و از بدی ها و زشتی ها کناره گیرند. "

خیلی جالبه که خدا این قدرت رو در وجود ما گذاشته که به طرف خوبی ها جذب بشیم اما درست برعکس اکثر ما به طرف بدی ها جذب میشیم .

خیلی مسخره ست ... خیلی ...

داره می گذره .... داره تموم میشه .... یهو دیدی همین روزها وقت تموم شد ... ولی باز هم دست از فکرهای بیهوده ی دنیایی کردن بر نمی داریم.

واقعا چرا ؟ چرا در این موردها اینقدر بی فکریم ؟

خیلی وحشت داره اگه همین روزا ، تموم بشه .... اون موقع چی کار باید بکنیم؟

منم هی میشینم این حرفا رو اینجا می نویسم ، بعدشم خودم از همه بدترم .

واقعا برای خودم متاسفم ... الکی خودم رو سرگرم یک سری چیزهای ناچیز کردم.

میگن اگه بین مردم نباشی و خوب باشی ، هنر نکردی !!! اگه باشی و خوب باشی ، هنر کردی !!!! واقعا خوب بودن بین این آدما ، هنره ! من یکی که کم آوردم .

خیلی سخته ، خیلی ! اگه دو روز دیگه یا همین فردا روز ظهور باشه چی؟؟؟ اون موقع من چی باید بگم؟؟؟ چی کار می تونم بکنم؟؟؟؟ چطوری سرم رو بالا نگه دارم؟؟؟؟

اگه با همین وضع بمیرم ، روز قیامت چطوری از جلوی 14 معصوم رد بشم؟؟؟؟ با کدوم رو ؟؟؟!!!

می ترسم ... می ترسم ... می ترسم ...

لینک
جمعه ۱٦ تیر ،۱۳۸٥ - موشی

       

چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاي بسته ات
برو که هيچ کس ندا به گوش کر نمي زند
ه.الف.سايه

«چه انتظاري از اين دهان بسته ي مردم داري ؟ سخن کوتاه کن زيرا بيهوده فرياد مي زني و شنونده اي نداري.کسي حرفت را نمي شنود. »


چرا نبايد انتظار داشت ؟من انتظار دارم ! من از دهان بسته ي مردم انتظار دارم.انتظار دارم که بفهمن.اگه حرف نمي زنن حداقل بفهمن.درک کنن.فکر کنن.چرا بايد سخن کوتاه کنم ؟!
چرا فرياد هاي من بايد بيهوده باشه ؟چرا شنونده ندارم؟ چرا بايد اين طوري باشه ؟مگه من جزو اين مردم نيستم؟پس چرا اونها يکي مثل خودشون رو نمي تونن درک کنن؟مگه اونا فکر ندارن ؟فهم ندارن ؟درک ندارن ؟
ما هم انسانيم.همگي هم توي اين دنيا داريم زندگي مي کنيم .و همگي آفريده ي يک آفريده هستيم.پس مسلمآ به غير از هدف هاي کوچيکمون که با همديگه متفاوتند همگي بايد يک هدف نهايي هم داشته باشيم.
پس چرا کسي به فکر اتحاد نيست ؟!
مشکلمون اينه که بعضيا اين هدف رو پيدا نکردند.چرا پيدا نکردن ؟کي مي خوان پيداکنن ؟
هيچ وقت ؟تا کي مي خوان خواب باشن؟
اصلآ باشه.انتظار درک کردن هم از اين آدما ندارم.حداقل بفهمن.حداقل خودشون، خودشون روبشناسن.حداقل مواظب خودشون باشن.همين ها هستند که با بي فکري نمي ذارن اين جامعه پيشرفت کنه.
« زندگي ساحره ايست که با زيبايي اش افسونمان مي کند اما کسي که حيله هايش را بشناسد از سحر او خواهد گريخت.»
يه کم اگه چشمامون رو باز کنيم مي تونيم سحرش رو بشناسيم !
چه مسخره ! ما هنوز راجع به زندگي نمي دونيم، چه جوري مي تونيم راجع به مرگ بدونيم ؟واقعآ چه طوري ؟!
گاهي اوقات دلم مي خواد فرياد بزنم . چه طوري وقتي با چشماي خودم دارم نفهمي بعضي از اين آدما رو مي بينم( البته اکثر آدما رو)، ساکت بشينم ؟
آخه وقت داره تموم مي شه.داره از دستمون مي ره.
ديگه حتي رغبت نمي کنم که بگم:"به اميد آن روز"...اين طوري که داره پيش مي ره...
البته نبايد زياد هم نا اميد بود ...پس اميدوارم ...
به اميد آن روز !

لینک
دوشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٥ - موشی

       

        وقتی یکی از کتاب های شل سیلور استاین رو می خوندم ، جملاتی که نظر من رو به خودش جلب کرد این بود که :

        دیگه به فکر کوهت نباش ، کوهی که بلنده و نمی تونی از اون بالا بری ، دیگه پی کوهت نگرد ، تخته سنگی که به جست و جوش بودی ، همین جاست .

        اما به نظر من ما کوهی داریم که اگه اون رو بشناسیم هیچ وقت حاضر نمیشیم به جای پیدا کردن اون به تخته سنگی که سر راهمون قرار می گیره راضی بشیم.

        اینقدر دنبالش می گردیم تا بالاخره پیداش بشه . اینقدر انتظارش رو می کشیم تا بالاخره بیاد. وقتی که با قلبمون خوبی و زیبایی های اون کوه رو ببینیم حتی اگه بدونیم نمی تونیم از اون بالا بریم راضی میشیم به اینکه مقابلش بایستیم و فقط نگاهش کنیم .

        بستگی به هدف و ایمانمون داره . اینکه چقدر ایمان داشته باشیم که اون چیزی که می خوایم رو می تونیم به دست بیاریم .

        من می دونم که مثلا اگه بخوام بهترین فرزند خانواده باشم باید کارهایی رو بکنم که اونا می پسندند . اگر واقعا اونی باشم که اونا می خوان ، مقام بهترین بودن را کسب خواهم کرد . پس اگه یه چیزی رو واقعا بخوام می تونم بهش برسم.

        واسه رسیدن به هر چیز مراحلی رو باید طی کنیم.

        واسه رسیدن به اون کوه هم راهی رو باید طی کنیم که تخته سنگ ها و مانع های زیادی داره   ،اما اگر با ایمان و اطمینان حرکت کنیم هیچ چیز نمی تونه جلوی ما رو بگیره .

 

           ای کاش که تا دیر نشده از پله ی شعار دادن قدم به پله ی عمل بگذاریم .

 

           به امید آن روز که همگی همدیگر رو در کنار آن کوه ملاقات کنیم .

 

لینک
دوشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٥ - موشی

   درد دل   

دلم گرفته،

             دوست دارم برم،

                                   برم از اینجا،

                                                    برم یه جای دور،

                                                                            یه جایی که مدتی به هیچی فکر نکنم.

            مغزم خالی باشه از هر گونه فکر،

                                                       جایی که آروم باشم.

                                                                               آروم آروم...

خسته ام،

          روحم احتیاج به استراحت داره.

                                                 می خوام دور شم .

                                                                        دور شم از همه ی گناه ها ،

از همه ی فکرهای دنیایی ،

                                 از همه ی مانع ها .

                                                         میگن مانع ها برای توقف نیستند ،

برای مقابله اند .

                   اما من خسته ام .

                                       خسته ام از مقابله کردن !!

                                                                       اعصابم خورده از این زمونه

تا کی می خواد ادامه پیدا کنه؟

                                     پس اون روز کی می رسه؟

                                                                       زندگی رودی است خروشان،

که اگه سعی نکنی خودت رو نجات بدی،

                                                  غرق می شی ...

                                                                   می ترسم از روزی که غرق شم

چه کنم که از این ترس هم خسته شدم

                                                خسته ام...

                                                               خسته...

 

لینک
دوشنبه ۱ اسفند ،۱۳۸٤ - موشی